تبليغاتX
بوی ترنم باران

بوی ترنم باران

 

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...


روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و


تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.


روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت


و اینک دلم هوای تو را کرده است...


دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !


دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت

 

تنگ شده است...


کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ،

 

کاش دوباره


می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را

 

بشنوم دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم...


تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر

 

جاگذاشتی...


خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند....


دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم....


برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان

 

برسانیم برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و

 

غم انگیز نباشد!


دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است...


چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه


عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی و به من می گفتی که

 

مرا دوست می داری!


چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای


بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...


برگرد تادوباره آن خاطره های شیرین باهم بودنمان تکرارشود


دلم بدجوربرای تو،برای حرفهایت،.درد دلهایت

 

صدای گریه هایت تنگ شده است..


عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته

 

از زندگی ام نفس بگیرم....


با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن


تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم...


عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم


و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم...

 نویسنده:مهدی لقمانی ۞●(دفتر عشق)●۞

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 11:20  توسط دختری از جنس بارون   | 

عکس فانتزی,عکس روز مادر,عکس عاشقانه

درزیباترین واژه بر لبان آدمی واژه مادر است. زیباترین خطاب مادر جان است. مادر واژه ایست سرشار از امید و عشق. واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید. روزت مبارک مادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 8:56  توسط دختری از جنس بارون  

 

چه غریبانه می‌نماید نوای این دوری بزرگ. این همه فاصله میان

 

من وتو،

 

با کدام قدم‌ها پیموده می‌شود؟


وقتی که نه پایی برای رفتن است و نه نفس‌هایی که خسته از

 

جستجوی تو،به شماره افتند


من هم‌چنان در این تنهایی تاریک، در این هوای بی‌کسی، منتظر،

 

 چشم به راهی دوخته‌ام که انتهایش غروب خورشید سوزانی

 

است، که آتش

 

 فراق تو رابه تصویر می‌کشد. و چه خوش می‌سوزد این دایره‌ی

  

حیران ای آن‌که دلم امشب هوای بودنت را بهانه کرده، بدان! که

 

فرصت بودن و

 

 بوییدن محدود است وزمان هم‌چنان درحسادت نزدیکی میان

 

من وتو

 

عقربه‌هایش را تندتر می‌چرخاند تا شاید این فاصله‌ را دورتر،

 

و نقطه‌ی پایان را نزدیکتر کند


چه می‌شد اگر زمان ومکان نبود تا نه فرصت کمی درمیان باشد و

 

نه فاصله‌ای طولانی در پیش


چه می‌شد اگرکه سرنوشت بازی دیگری رارقم می‌زد:بازی بودن

 

 و دیدن نه بازی کودکانه دویدن و نرسیدن...


که من اکنون نه توان کودکی‌ام باقی است و نه آن رویاهای پریدن.

 

بال‌هایم بریده، بر روی این زمین ناباوری،

 


در تحیرم که چه شد که شبانه، شبیخون دهشتناک این سرنوشت،

 

 میان من و تو، جدایی انداخت و زمان مرا با خود برد،‌

 

تا همیشه رویای رسیدن به تو، همانند رویای بازگشت به گذشته،

 

همانند یک سراب سرد باشد


دست‌هایم خالی،به بالاگرفته‌ام که بدانی تهی است ازهرآنچه که

 

پیش ازاین داشته‌ام و تو میدانی که مقصود چیست


به من نگاه کن! به این دفتری که سراسر سرود جدایی است.

 

به این قلم بنگرکه تنهابرای گفتن دردهایش می‌لغزد.وبه این دستان

 

 تهی،که جز نبودن و نداشتن، کلمه‌ی دیگری را به یاد ندارد

 

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی


عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی


دوست دارم آن زمانی بنویسم که تو را در آغوش گرفته،

 سپیدی آخرین ورق این دفتربی‌جلد راپرازلکه‌های جوهرمملو

 

ازبودن و دیدن و رسیدن کنم.

 

 

ورق‌ها رو به اتمام... و تو در آن ناکجایی که نمی‌دانم چیست.

 

 اما می‌دانم که هر اندازه من از تو دور هستم، تو به من نزدیکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 13:6  توسط دختری از جنس بارون   | 

 

همه می پرسند:


چیست در زمزمه مبهم آب؟


چیست در همهمه دلکش برگ؟


چیست در بازی آن ابر سپید،


روی این آبی آرام بلند،


که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟


چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟


چیست درکوشش بی حاصل موج؟


چیست درخنده جام؟


که تو چندین ساعت


مات و مبهوت بدان می نگری؟


نه به باد،


نه به آب ،


نه به برگ،


نه به این آبی آرام بلند،


نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،


نه به این خلوت خاموش کبوترها،

 
من به این جمله نمی اندیشم!


من مناجات درختان را هنگام سحر،


رقص عطر گل یخ را با باد،


نفس پاک شقایق را در سینه کوه،


صحبت چلچله راباصبح،


نبض پاینده هستی را در گندم زار،


گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،


همه را میشنوم، میبینم!


من به این جمله نمی اندیشم!


به تو می اندیشم!


ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!


همه وقت،همه جا،


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!


تو بدان این را تنها تو بدان،


تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.


جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!


من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز،


تو بگیر!


تو ببند!


تو بخواه!


پاسخ چلچله ها را تو بگو.


قصه ابر هوا را تو بخوان!


توبمان با من تنها تو بمان!


در دل ساغر هستی تو بجوش!


من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!


آخرین جرعه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 16:3  توسط دختری از جنس بارون   | 

بالاخري سال 88 با همه ي خوبي بدي هاش داره تموم ميشه

من تا 13 نيستم پس سال جديد و به همه ي پارسيان

تبريك مي گم.سال خوبي داشته باشين....

بفرماييد بفرماييد

خوش امديد

دست دست دست

تولد تولد تولدش مبارك

اگه گفتين تولد كيه؟

نمي دونيد؟يه كوچولو ديگه فكر كنين

عيب نداره خودم مي گم

تولد وبلاگمه ديگه.........

به به گروه موسيقي هم كه رسيد

حالا دست دست.......

دوسه تا كيك خوش مزه ام گذاشتم

برين كه بخور بخوره

ديره مي شه ها،كيكا تموم شدا

واو.............

ببين هديه هارو،بابا راضي به زحمت نبوديم

تا خدا فاصله ای نیست

بیا

با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم و ببینیم خدا

 

پشت این پنجره ها لحظه ای کاشته است؟

 

تا خدا فاصله ای نیست ، بیا، با هم از غربت این

 

نادانی، سوی اندیشه ادراک افق ،مثل یک مرغ غریب، لحظه ای پر بزنیم

 

کاش می شد همه سطح پر از روزن دل ،بستر سبز علف های مهاجر می شد

 

یا همان فهم عجیب گل سرخ یا همین پنجره گرد غروب

 

تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس ببرد تا خود

 

آرامش احساس پر از فهم وصال تا خدا فاصله ای بود

 

اگر من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!

 

یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!

 

یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ،

 

رمز تسبیح نمی نو شیدم

 

و از آرزویش مرطوب شعور من و تو در دل گرم

 

و پر از شور امید خطی از عشق نمی فهمیدم من به پرواز خدا در دل من،

 

در دل تو مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها!

 

معتقدم و قسم می خورم این بار،

 

به هر آیه نور تا خدا فاصله ای نیست، بیا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 5:46  توسط دختری از جنس بارون   | 

نور عترت آمد از آيينه ام

کيست در غار حراي سينه ام

رگ رگم پيغام احمد مي دهد

سينه ام بوي محمد مي دهد

ميلاد پيامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنيت باد

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.


آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواشتر برو من می ترسم


مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!


زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم


مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری


زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی


مرد جوان: مرا محکم بگیر


زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟


مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی


سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه



روز بعد روزنامه ها نوشتند


برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.


در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،


یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت



مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن


جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت


و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند


و این است عشق واقعی.

روز عشق و وفاداری.محبت وعشق ورزیدن.

روز ولنتاین رو به همه عاشقان عالم پیشا پیش

تبریک می گم.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 16:26  توسط دختری از جنس بارون  

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی " پرسید:

اگر كوسه ها آدم بودند با ماهی های كوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای كی گفت:البته !اگر كوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محكمی میساختند

همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند

برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد

گاه گاه مهمانی های بزرگ بر پا میكردند

چون كه

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه می ساختند

وبه آنها یاد می دادند كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلی ماهی ها اخلاق بود

به آنها می قبولاندند كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است

كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند

به ماهی كوچولو یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند

آینده یی كه فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر كوسه ها آدم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می كشیدند

ته دریا نمایشنامه یی روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شیرجه میرفتند

همراه نمایش آهنگهای محسور كننده یی هم می نواختند كه بی اختیار

ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند

در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

كه به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شكم كوسه ها اغاز میشود"
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 13:28  توسط دختری از جنس بارون   | 

فرارسیدن ماه محرم ماه خون گرسیتن

را به شما تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1388ساعت 6:36  توسط دختری از جنس بارون   | 

 

 

پیشا پیش فرا رسیدن عید غدیر را تبریک می گویم

می گریم

برای دور شدن از خاطره ها

دو ركعت گریستن بر یاد ها

واجب است

تو هم گریه كن

گریه تنها مرهم زخم بی شفای عشق است

دریغا كه عشق
....

خوابی از خوابهای خاكستر است


دیگر هیچ رد پایی از احساس

بر تن جاده عشق

باقی نمانده است

به تفسیر جدایی رسیده ایم

بی باور و خسته

از عشق رنجیده ایم

می گویند ،

هر كه از وادی عشق گذر كرد

از سنگ ناله شنید

و از ستاره ،

هق هق گریه

گریه كن

من هم باتو

می گریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 15:17  توسط دختری از جنس بارون   | 

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک

آسمان نوبت را تبریک می گویم

 

انتظار واژه ی غریبی است ...


واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست


که با آن خو گرفته ام.


که چه سخت است انتظار ..


هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!


خواهم ماند تنها در انتظار تو


چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟


شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا


می دانم روزی خواهی آمد، می دانم


گریان نمی مانم، خندانم!


برای ورودت ای عشق


وقتی که به یادت می افتم،


به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،


یک بار...نه...بلکه صد بار


وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:47  توسط دختری از جنس بارون   |